شنبه 1 تیر1387
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان
چقدر زود
دیر
می شود !
پ.ن : آمدن به این چهار دیواری کمابیش مرموز را برای خودم تنها یک -گریزگاه- می دانم. از روزها و شب ها و دقایقی که هرگز نگذشته اند به مثال گذشته. فریادی و آوایی از دور به شکل روزهای نیامده مرا می خوانند. و خوب می فهمم که رفتن از اینجا هم باز گریزگاه دیگری است. و شاید نه برای همیشه که بسی مدت طولانی نمی خواهم اینجا باشم. گلایه ای نیست اگر یادها با من بمانند.
نوشته شده توسط صبا.ر. در ساعت 0 | لینک
|