تبليغاتX
میل تاريكي مكن مهتاب باش
زمزمه خاک چه گفت

 

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان

چقدر زود

دیر

می شود !

 

پ.ن :  آمدن به این چهار دیواری کمابیش مرموز را برای خودم تنها یک -گریزگاه- می دانم. از روزها و شب ها و دقایقی که هرگز نگذشته اند به مثال گذشته. فریادی و آوایی از دور به شکل روزهای  نیامده مرا می خوانند. و خوب می فهمم که رفتن از اینجا هم باز گریزگاه دیگری است. و شاید نه برای همیشه که بسی مدت طولانی نمی خواهم اینجا باشم. گلایه ای نیست اگر یادها با من بمانند.

نوشته شده توسط صبا.ر. در ساعت 0 | لینک  |